حكيم ابوالقاسم فردوسى

766

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نخواهى همى پادشاهى و بزم * نپوشى همى نيز خفتان رزم نبخشى همى گنج و دينار نيز * همانا كه شد پيش تو خوار چيز كنون شاد باشى بخرّم بهشت * كه يزدانت از داد و مردى سرشت در دخمه بستند و گشتند باز * شد آن نامور شير گردن فراز چه جويى همى زين سراى سپنج * كز آغاز رنجست و فرجام رنج بريزى به خاك ار همه ز آهنى * اگر دين پرستى ور آهرمنى تو تا زنده‌اى سوى نيكى گراى * مگر كام يا بى بديگر سراى [ سپاه كشيدن فرامرز به كين رستم و كشتن او شاه كابل را ] فرامرز چون سوك رستم بداشت * سپه را همه سوى هامون گذاشت در خانهء پيل تن باز كرد * سپه را ز گنج پدر ساز كرد سحرگه خروش آمد از كرّ ناى * هم از كوس و رويين و هندى دراى سپاهى ز زابل بكابل كشيد * كه خورشيد گشت از جهان ناپديد چو آگاه شد شاه كابلستان * ازان نامداران زابلستان سپاه پراگنده را گرد كرد * زمين آهنين شد هوا لاژورد پذيرهء فرامرز شد با سپاه * بشد روشنايى ز خورشيد و ماه سپه را چو روى اندر آمد به روى * جهان شد پر آواز پرخاش جوى ز انبوه پيلان و گرد سپاه * ببيشه درون شير گم كرد راه بر آمد يكى باد و گردى كبود * زمين ز آسمان هيچ پيدا نبود بيامد فرامرز پيش سپاه * دو ديده نبرداشت از روى شاه چو برخاست آواز كوس از دو روى * بىآرام شد مردم جنگجوى فرامرز با خوار مايه سپاه * بزد خويشتن را بران قلبگاه ز گرد سواران هوا تار شد * سپهدار كابل گرفتار شد پراگنده شد آن سپاه بزرگ * دليران زابل بكردار گرگ ز هر سو بريشان كمين ساختند * پس لشكر اندر همى تاختند بكشتند چندان ز گردان هند * هم از برمنش نامداران سند كه گل شد همى خاك آوردگاه * پراگنده شد هند و سندى سپاه دل از مرز و ز خانه برداشتند * زن و كودك خرد بگذاشتند تن مهتر كابلى پر ز خون * فگنده بصندوق پيل اندرون بياورد لشكر بنخچيرگاه * بجايى كجا كنده بودند چاه همى برد بدخواه را بسته دست * ز خويشان او نيز چل بت‌پرست ز پشت سپهبد زهى بركشيد * چنان كاستخوان و پى آمد پديد ز چاه اندر آويختش سرنگون * تنش پر ز خاك و دهن پر ز خون چهل خويش او را بر آتش نهاد * ازان جايگه رفت سوى شغاد بكردار كوه آتشى برفروخت * شغاد و چنار و زمين را بسوخت چو لشكر سوى زابلستان كشيد * همه خاك را سوى دستان كشيد چو روز جفا پيشه كوتاه كرد * بكابل يكى مهترى شاه كرد ازان دودمان كس بكابل نماند * كه منشور تيغ ورا بر نخواند